کارآموزی
این روزها سخت سرگرم کار و زندگی هستیم . وقتی که مدرسه تموم شد به این فکر میکردم که دیگه خیلی کم دوستامو میبینم و با هم برنامه گذاشتیم که حد اقل هفته ای یک بار همدیگه رو ببینیم ولی یادمون از دوره ی کارآموزی اجباری نبود اصلا.حالا من و 3 تا از دوستام در یک شرکت معتبر دوره ی کارآموزی رو میگذرونیم و مجبوریم هر روز قیافه همدیگه رو ببینیم و تحمل کنیم و جیک هم نزنیم
.و امروز مدیر محترم شرکت به این موضوع پی بردند که :فکر میکردم پسرها خیلی شیطون هستند ،نمیدونستم دخترها هم شیطونند(خبر نداره که چقدر سفارشمون کردن اونجا آروم و عاقل و سنگین و متین باشیم )
برای همین هم خودمون رو سرگرم کار کردیم و داریم ماکت سازی میکنیم.ویه کمی هم با دلهره منتظر نتایج مدرسه هستیم که هنوز هیچ خبری از اون نیست (یکی نیست بهشون بگه واسه انداختن این بچه های معصوم نمیخواد اینهمه معطلشون کنی که!)
یه حرف ساده: انسان به گونه ای زندگی میکند که گویی هر گز نمیمیرد و به گونه ای میمیرد که گویی هر گز زندگی نکرده است.
یه حرف دیگه: لبخند بزنید زیرا لبخند و نگرانی هر گز نمی توانند در کنار هم باشند.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 20:0  توسط نازنین
|
