تبليغاتX
شبهای بی تپش

شبهای بی تپش

کارآموزی

این روزها سخت سرگرم کار و زندگی هستیم . وقتی که مدرسه تموم شد به این فکر میکردم که دیگه خیلی کم دوستامو میبینم و با هم برنامه گذاشتیم که حد اقل هفته ای یک بار همدیگه رو ببینیم ولی یادمون از دوره ی کارآموزی اجباری نبود اصلا.حالا من و 3 تا از دوستام در یک شرکت معتبر دوره ی کارآموزی رو میگذرونیم و مجبوریم هر روز قیافه همدیگه رو ببینیم و تحمل کنیم و جیک هم نزنیم.و امروز مدیر محترم شرکت به این موضوع پی بردند که :فکر میکردم پسرها خیلی شیطون هستند ،نمیدونستم دخترها هم شیطونند(خبر نداره که چقدر سفارشمون کردن اونجا آروم و عاقل و سنگین و متین باشیم )برای همین هم خودمون رو سرگرم کار کردیم و داریم ماکت سازی میکنیم.ویه کمی هم با دلهره منتظر نتایج مدرسه هستیم که هنوز هیچ خبری از اون نیست (یکی نیست بهشون بگه واسه انداختن این بچه های معصوم  نمیخواد اینهمه معطلشون کنی که!)

 

یه حرف ساده: انسان به گونه ای زندگی میکند که گویی هر گز نمیمیرد و به گونه ای میمیرد که گویی هر گز زندگی نکرده است.

یه حرف دیگه: لبخند بزنید زیرا لبخند و نگرانی هر گز نمی توانند در کنار هم باشند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 20:0  توسط نازنین  | 

بازی سرنوشت با اعداد

ارقام در زندگی بشراهمیت بسزایی دارد گاهی هم طبیعت دست به میان ارقام می زندوسحر جادویی می کند وبیننده را به حیرت وتعجب وامیدارداین یکی از بازی های عجب سرنوشت با اعداد است:

1-انقلاب کبیر فرانسه در سال 1789 اتفاق افتاد ،انقلاب آلمان در سال 1917اتفاق افتاد، تفاوت 129سال.

2-ظهور ناپلئون بناپارت درسال 1799 اتفاق افتاد، ظهور هیتلر در سال 1927 اتفاق افتاد تفاوت 129 سال.

3-مجددا ناپلئون بناپارت در سال 1804 امپراتور فرانسه شد،هیتلر در آلمان سال 1933 به مقام صدر اعظمی رسید،تفاوت 129 سال.

4-ناپلئون در سال 1812 به روسیه لشکر کشید،هیتلر در سال 1941 به روسیه لشکر کشید،تفاوت 129 سال.

5-ناپلئون در سال 1814 از روسها شکست خورد ،هیتلر در سال 1943 در جنگ استالینگر روم از روسها شکست خورد ،

 

تفاوت 129 سال!!!!

یه حرف ساده:بهترین درمان خشم تاخیر است.

یه حرف دیگه: انسانهای کوچک با بلوغ به تکلیف میرسند و انسانهای بزرگ با انجام تکلیف به بلوغ میرسند.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 20:8  توسط نازنین  | 

تموم شد.زودتر از اون چیزی که من فکرشو میکردم انگار همین پریروز بود دویدم از توی مدرسه و اومدم پیش مامان و گفتم اوخ جون پنجم رو تموم کردم و رفتم راهنمایی بازم انگار دیروز بود دوره ی راهنمایی با همه بچه بازیهاش تموم شد و امروز که دیگه روز آخر مدرسه و آخر دوره ی دبیرستان بود .دوره ای فراموش نشدنی و پر از خاطرات تلخ و شیرین.فارغ از تحصیل شدیم ،با دبیرهای مهربون و خشک ساختیم ،نیمکتهایی که چقدر روشون یادگاری و تقلبی نوشتیم و دبیرمون وقت امتحان جاهامون رو عوض میکرد و بعدش به هم میگفتیم کوفتت بشه جوابهایی که  تو نوشتی  من بیشتر نوشته بودم،مدیرمون که بعد از اردوی کرمان چقدر مهربون شده بود با همه ی مقرارتی بودنش ،معاونین که هر کدوم یه اخلاقی داشتن و با اینکه ما باهاشون شوخی میکردیم هوامونو خیلی داشتن، یا حتی راننده ی مدرسه که همسفر کرمان هم بود و امروز با بغض میگفت بچه ها یه کاری کنین شهریور هم ببینیمتون ،حیاط مدرسه که دسته دسته وسط حیاط توی آفتاب مینشستیم و ناهار میخوردیم و توی سر و کله ی هم میزدیم ،از کارگاه که بیشتر این ۲ سال عمرمون رو اونجا گذروندیم و هر روز نوبت 3نفر بود که تمیزش کنیم و ما از زیر کار در میرفتیم ،حیاط پشتی مدرسه که روزهای بارونی یواش میرفتم توی آبهای جمع شده و با پا میریختم رو بچه ها و سر و صدای همشونو در میآوردم.روزهایی که از دست همکلاسیهایی که برای یه پله ترقی حاضر بودن دوستاشونو زیر پا بزارن عصبانی میشدم و...و همه ی اینها خیلی زود گذشت و تموم شد و رفت و فقط خاطراتشه که برام میمونه و یه بغض کوچیک که راه گلوم رو گرفته نمیدونم چه احساسیه شاید همه ی شما این دوره رو گذروندین یا میگذرونین ولی بهر حال امروز خیلی سخت از همه ی این چیزها دل کندم و اومدم خونه تا ببینیم سرنوشت چه بازی داره ؟دانشگاه قبول میشم یا نه خدا میدونه!!!!

!عکسی از حیاط پشتی مدرسه

یه حرف ساده:تو میتونی گلی را زیر پاهات له کنی ولی محاله بتونی عطر آن رو از بین ببری.

یه حرف دیگه:دو گرسنه هر گز سیر نشوند جوینده ی علم و جوینده ی مال.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 20:0  توسط نازنین  | 

خانه های ویران بم     ارگ بم در حال تعمییر  حمام گنجعلی خان

گفتم که چند تا عکس از اردوی کرمان میزارم اینجا.

راستش اونجوری که در مورد کرمان فکر میکردم اصلا نبود .بم هم  که اصلا بوی زندگی نداشت.خبری از ساخت و ساز نبود.اکثرا توی کانتینر ها  زندگی میکردند و اونطوری که اعلام میکنن در حال بازسازیه خبری نیست،تعداد آدمها اونقدر کم بود که میشد  سریع اونها رو شمرد.احساس

بدی به همه دست داده بود،بوی غربت شدید رو با تمام وجود حس میکردیم و هر لحظه فکر میکردیم الان یه زلزله میزنه .

جاهای دیدنی زیاد داشت که یکی از اونها باغ شازده در کرمان  که خیلی خیلی قشنگ بود.یه رستوران توریستی هم توی ارگ جدید بم بود که وقتی خواستیم بریم ما رو به عنوان دانشجو معرفی کردند. البته دبیرهای همراه ما وقتی که چشمشون به خرابه های ارگ بم افتاد  همگی به گریه افتادند و تاسف خوردن که به چه ویرانه ای تبدیل شده .خلاصه جای همه خالی در راه برگشت هم شب رو  در سیرجان گذروندیم،البته شب ساعت ۱۰ رفتیم بازار برای خرید که با تعجب به ما نگاه میکردن ،حالا خوب بود آقای ابراهیمی همراه ما بود وگرنه همه ما رو ترور میکردن.خلاصه دیگه اینکه رفتیم و به سلامتی برگشتیم ،آخه مثل اینکه بعد از ما هم زلزله اومده و هم اشرار مردم بیچاره رو توی جاده به رگبار گرفتن.

یه حرف ساده:زندگی در حکم یک مدرسه است و تجربه،آموزگار ماست.

یه حرف دیگه:روح حقیقت را درون خود بیدار کنید تا راهنمای شما در زندگی باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 11:5  توسط نازنین  |