تبليغاتX
شبهای بی تپش

شبهای بی تپش

مرخصی

من هم بعد از عمری مدرسه رفتن دیروز یه مرخصی به خودمون دادم و با ماجون رفتیم شیراز.حال به حولی ،خیلی خوش گذشت همین یه روز.واسه برگشتن یه پسری اونم از نوع تیرونیش همسفر ما بود.مسیر چنار شاهیجان بودیم که با همراه مبارکش داشت حرف میزد من هم که نمیتونستم گوشمو بگیرم نشنوم داشت میگفت: آره من الان نزدیکیهای آباده هستم (آخی به اینجا آشنایی نداشت)

__...

پسر: آره دیگه شب میرسم تهران .

___...

پسر__نه بابا ساعت 10 زنگ بزن ساعت 8 من خوابم که مگه میخوام برم تو صف شیر که زود بیدار شم؟ .ببین من دارم میرسم پلیس راه آباده با موبایل حرف میزنم جریمه میشم کاری نداری؟ خدافظ

10 دقیقه بعد خودش زنگ زد به باباش و گفت: سلام باباجون .خوبی؟ آره بابا من الان توی راه  شیرازم به اصفهانم 1 ساعت دیگه میرسم اصفهان.آره بابا جون یه چیزی میخورم و اونجا شهره دهات که نیست !!ای بابا

10 دقیقه بعد همراه زنگ خورد(آدم مهمی هم بودا)

پسر:الو سلام جانم خوبی؟ آره من الان شهرضا هستم (بچه راهو کرده بود یه وجب ۱۰ دقیقه رسید شهرضا)رسیدم تهران بهت زنگ میزنم

حالا دیگه ما رسیده بودیم نزدیکیهای چغادک که خودش زنگ زد

پسر :سلام سمانه خوبی؟ من الان میرسم بوشهر(دیگه راست گو شده بود) الان میام. آها میدون امام؟ کنار تریا دلفین؟ حالا این دلفین اسم کوچه هست یا خیابون؟ آها پس شیرینی فروشیه؟؟؟ خوب من وامیستم تا تو هم بیای ببینمت برام بلیط چه ساعتی گرفتی؟ ساعت 4 خوبه پس میام میبینمتو بر میگردم .طرف به زمین و زمان دروغ گفت تا خودشو برسونه بوشهروقتی با هم پیاده شدیم بغل دستی ما هم با لبخند گفت چه هوای خوبی داره این اصفهان مگه نه؟؟؟ منم گفتم نه بابا اینجا شهرضاست اشتباه اومدی

 

یه حرف ساده:زندگی کوتاه است،اما همیشه برای رفتاری خوب و مودبانه وقت وجود دارد.

یه حرف ساده ی دیگه:به معجزه اعتقاد داشته باش ولی به آن اعتماد نکن.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 15:5  توسط نازنین  | 

گاهی اوقات در زندگی به تقلا نیاز داریم.اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی

زندگی کنیم فلج میشدیم به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمیتوانستیم پرواز کنیم.

من نیرو خواستم و خداوند مشکلاتی سر راهم قرار داد تا قوی شوم.

من دانش خواستم و خداوند مسائلی برای حل کردن به من داد.

من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدرت تفکر و زور بازو داد تا کار کنم.

من شهامت خواستم و خداوند موانعی سر راهم گذاشت تا آنها را از میان بردارم.

من انگیزه خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به دیگران محبت کنم.

من به آنچه خواستم نرسیدم، اما آنچه نیاز داشتم به من داده شد.

نترس با مشکلات مبارزه کن و بدان که میتوانی بر آنها غلبه کنی.

 

 

یه حرف ساده:شناگران اغلب با غرق شدن میمیرند و خشمگینان با خشم.

یه حرف دیگه:اگر اعتماد به نفس نداشته باشید در مسابقه زندگی دوبار میبازید.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 11:16  توسط نازنین  | 

13 دربدر

ما هم  طبق معمول ۱۲ رو بدر کردیم روی هم رفته بد نبود بهتر از سالهای قبل بود  رفتیم ایالت جاکارتا  هر چند دیگه سرسبز نبود ولی کلی والیبال و وسطی  بازی کردیم  یه بازی هم آخر سر حسین اختراع کرد که همه اسمها قاطی شد و من شدم محمد آقا ولی نا مسلمونها همشون بهم میگفتن ممدوووووو(آخه یکی نیست به اینها بگه اسم به این قشنگی رو چرا بد تلفظ میکنین).فعلا عکس ندارم بزارم براتون ولی ما هم واسه ضایع کردن عکس میگیرم از بقیه،اونهم عکس هنری میگیریم

۱۳ رو هم که چون بدرش نکردیم شب رفتیم کنار دریا و با شدت هر چه تمامتر  دربدرش کردیم ولی آخراش هوا پس شد و یه رعد و برقهایی اومد که نگو و نپرس ولی ما چون گرگ بارون دیده بودیم خیس نشدیم و نترسیدیم از سرو صداهاشون

دیشب بعد از اینکه خوابیدم  از خواب پریدم ،تا نگو حرف ساده ی مطلب رو ننوشتم الان مینویسم :

یه حرف ساده:با خود تکرار کن من خم میشوم ،اما نمیشکنم.

یکی دیگه:خاطره نفرت نیروندتر از خاطره محبت است چرا؟

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 23:18  توسط نازنین  | 

سلام.

امروز تونستم مثل آدم بیام توی اتاق خودم و بشینم پشت کامپیوتر.آخه این چند روز مورد اشغال مهمانان گرامی قرار گرفته بود .جاتون خالی بد نبود (به قول مامان که دست به سیاه و سفید نمیزدیم).

مهمون هم داشتنش خوبه هم نداشتنش تا ببینیم کی باشه اونش مهمه !!!یه نوع مهمون داریم بدون تعارف و خودمونی که ما از این نوعش داشتیم و خیلی خوش گذشت.یه نوع دیگرش هم تعارفی و تشریفاتی که از این نوعش هم داشتیم که به خیر و خوشی گذشت (مردیم از بس تعارف تیکه پاره کردیم و پرت کردیم بهم).روی هم رفته سال به خوبی آغاز شد خدا کنه بقیه روزها و ماهها هم به خوبی بگذره چیز دیگه ای به پایان سال نمونده فقط 356 روز دیگه.

 

دوست خوبم:لحظات شادی خدا رو ستایش کن.لحظات سختی خدا رو جستجو کن. لحظات آرامش خدا رو مناجات کن.لحظات درد آور به خدا اعتماد کن. و در تمام لحظات خدا رو شکر کن.

یه حرف ساده:خوشی های کوچک ،خوشبختی بزرگ به وجود میآورد.

یه حرف ساده ی دیگه: هر روز صبح در اولین فرصت سخنی مثبت بر زبان بیاور.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 13:53  توسط نازنین  |