دختر--من اینجوری ازدواج نمیکنم
داداش-- بالاخره که چی؟گیرم یه سال دیگه هم شوهر نکردی !اصلا تو بگو با نفس ازدواج مخالفی یا موافق؟
دختر-- موافق
داداش-- خب مبارکه ایشاالله !زن یکی از همین گندو... که میان برات بشو برو دیگه!تو که بیچاره رو سر سال سه تا سکته میدی دیگه چه غصه داری؟
دختر-- آخه داداش میدونی چیه؟ من کلا با نفس خواستگاری مخالفم
داداش-- آها یعنی یه سر بریم سر عقد و عروسی؟
دختر-- نه منظورم اینه که من نمیخوام کسی بیاد خواستگاریم. خودم میخوام شوهرمو انتخاب کنم
داداش-- چی گفتی؟؟؟؟؟؟؟؟
دختر-- چرا باید دخترا همیشه نهایتا از بین 3 یا 4 نفر یکی رو انتخاب کنیم؟ اما شما مردا حق دارین از بین این همه دختر انتخاب داشته باشین؟ کی این حق رو از ما گرفته؟ من میخوام مرد زندگیم رو خودم انتخاب کنم اگه از یه پسر خوشم اومد برم خونشو یاد بگیرم و برم خواستگاریش... داداش به خدا ازت خجالت میگشم چه جوری دیگه بگم؟
داداش-- آی قربون خواهرم برم که آنقدر ماخوذ به حیاس!واقعا باعث خوشحالی و افتخاره که تو آنقدر خجالتی هستی!بمیرم برات اینقدر شرم و حیا هم خوب نیستا!
داداش-- تو غلط میکنی که میخوای این بلا رو سر ما پسرا بیاری!حالا دیگه یه تک پا هم که میخوایم از خونه بریم بیرون همش باید تن و بدنمون بلرزه که نکنه فلان دختر خواستگارمونه و داره پشت سرمون میاد که ببینه ما نجیبیم یا نا نجیب!دوره آخرالزمون شده به خدا دیگه!
دختر-- داداش این بود شعارایی که میدادی ؟ مگه تو خوشبختی منو نمیخوای؟ مگه تو منو دوست نداری؟ دلت میخواد که من بعد از شیش ماه بچه بغل طلاق بگیرم؟
داداش--دلمم بخواد نمیشه عزیز.نامزدی و عقد و عروسی و بچه دار شدن و طلاق گرفتن هیچ جوری تو شیش ماه نمیشه! فهمیدی چی میگم ؟ دیگه هم حرف اضافی نباشه.
دختر-- باشه داداش .هر جور شما بخواین ولی این حسرت رو دارم که هیچ وقت نتونستم با مردی که خودم دلم بخواد زندگی کنم.
داداش-- آخه خواهرم یه خرده فکر کن!اینجا ایرانه ماها فرهنگ خودمون رو داریم!ماها هنوز تا یکی قیچی رو بهم میزنه بهش میگیم نزن دعوا میشه!ماها توی سال 2005 میگیم آب رو گربه نریز زگیل در میاری!ماها هنوز اسیریم!اسیر این چیزا و هزار خرافات دیگه !حالا تو میخوای یه همچین جایی راه بیفتی بری خواستگاری پسر مردم؟ اینجا مرده با بدبختی میره خواستگاری یه دختر و با هزار مکافات بله رو از دختره میگیره و با مصیبت باهاش عروسی میکنه .اون وقت سر سال نشده به دختره میگه : انداختنت به من ! حالا حساب کن اگه دختره بره خواستگاری چی میشه؟
بقیه ماجرا رو برید کتاب بخرین بخونین
.....
یه حرف ساده:با دم زدن از هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده مگذار زندگی ذره ذره از لابلای انگشتانت بلغزد.
یه حرف دیگه:از پیشرفت آهسته هراس نداشته باش از رکود بترس.