تبليغاتX
شبهای بی تپش

شبهای بی تپش

سلام.انشاالله که همه خوب و خوش و سلامت باشن و توی این هوای بارونی و دلچسب تمام گرفتاریها و ناراحتیهاتون رو فراموش کنید.جدا که این دو روزه چه هوای دلپذیری داریم(قابل توجه اونهایی که بوشهر نیستن).ما که یه سری با ماشین توی خیابونها دور میزنیم یه سری هم پیاده روی میکنیم.

خوب ،یه دو روزی منتظر موندیم ،دیدم فقط یک نفر (دخمر گل) از روز جمعه تعریف کرده گفتم منم یه چیزی بگم،آره یه روز یه ایمیل بهم رسید از دوست عزیزی(شکوفه یاس)که منو و فسقلی رو دعوت کردن،راستش اول خجالت کشیدم برم ،گفتم من با اینهمه کمرویی چه جوری برم توی  یه جمعی که هیچکدوم رو تا حالا ندیدم(البته به جز آی سودا).بعدش این وجدان،روح خبیث، Devil نمیدونم چیه توی وجود آدم که باهات حرف میزنه؟آره همون ...بهم گفت  دختر پاشو برو ببین چه خبره ،برو ۲تا دوست دیگه به دوستات اضافه کن،هر چی میشه همش کمرویی میکنی.ما هم بهمون برخورد و شال و کلاه کردیم رفتیم(نفیس،اشک و لبخند،خودم).رفتیم دیدیم به به همسایه دیوار به دیوارمون هم هست(سکوت شکسته) و ما نمیشناختیمش،و تعدادی خانمهای  دیگه(مهستا،ققنوس، انیس،شیدای زمان،آی سودا، خواهر شکوفه یاس ) و جناب آقای صغیری که به قول دخمر گل از هر کدوم توی ذهن و خیال خودم براشون یه شکلی درست کرده بودم.خلاصه سر تون رو درد نیارم کلی خوش گذشت ، من که با آشنایی از این جمع خیلی خوشحالیدم .پس تا جمع بعدی.

یه حرف ساده:وقتی برق میرود با روشنی دلت سر کن.

یه حرف ساده ی دیگه:چگونه میتوان مرد وقتی کسی از زنده بودنمان خبر ندارد؟





+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 14:1  توسط نازنین  | 

روزشمار معکوس

این روزها هم باجون ما گرفتار شمارش معکوس شده و هر روز که میاد خونه میگه:۵روز

دیگه،۴روز دیگه،۳روز دیگه و...چقدر هم خوشحاله.آره دیگه بابای ما هم بعد از ۳۰ سال خدمت

خالصانه و صادقانه(مثل خودشون گفتما)به بانک سپه به سمت جدید شهردار زنجان

منصوبشد.البته خودش دلش میخواست که مدیریت شرکت بپر و قبول کنه  که

فعالیتش بیشتر باشه ولی اطرافیان گفتن این پست مهمتریه.حالا  بعد یه عمری یک شغله بودن میخواد چند شغله بشه.

نمیدونین خودشو ماجون چه حرفهای پشت سر ما بچه ها میزنن  بعد هم خودشون میگن خدا کریمه ، میبینین خدا آدم بزرگها رو چه خیاطهای ماهری  ساخته که خودشون میبرن و میدوزن!!

بابا ما قول میدیم بچه های خوبی  و کم توقع بشیم.تازه بعدشم میگه میخوام ۱ ماه استراحت کامل توی خونه داشته باشم .اونوقت یه فکری به حال خودم میکنم که توی خونه نباشم وغر غر نکنم(خوبه  خودشون هم میدونن غرغرو هستن) . من که خیلی آروم و ساکتم  یه فکری به حال اون زلزله ی ۵ ریشتری باید کرد و شازده پسر که فقط بلده جیغ و ویغ  اون فسقلی(زلزله) رو در بیاره.البته بابای ما از نوع خوب و مهربون و حوصله دارشه.

یه حرف ساده:انسان مردد هر گز موفق نمیشود.

یه حرف ساده ی دیگه:گاهی سکوت بیش از تمام حرفها مقصود را میرساند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 11:36  توسط نازنین  | 

چه شخصیتی دارید؟

میخواهید بدونید هر گروه خونی چه شخصیتی داره؟

گروه خونی o:

افرادی سالم تر،دارای هدفی مشخص و اندیشمند هستند. بیش از دیگران حسود و مقام طلبند،پر حرف اند. ولی سیاستمدار،ورزشکار و وزیران خوبی هستند.

گروه خونی A:

افرادی آرام،منظم،مطیع قانون و قاعده و بدون اعمال خشونت هستند. انعطاف ناپذیر،تودار،

خودخواه،ومشکل پسندند.این افراد برای کارهای حسابداری، هر گونه امور اقتصادی،مالی

و مهندسی شایستگی دارند.

گروه خونی B:

مردمانی رک و سریع الهجه،حساس و در عین حال دارای پشتکار هستند.ناشکیبا،غیر قابل

پیش بینی و در کارهای مورد علاقه ی خودشان تنبل. این افراد دهانشان چفت و بست نخواهد داشت و نمی شود اسرار و کارهای محرمانه را با آنها در میان گذاشت.این افراد شایسته روزنامه نگاری و نویسندگی،و هنری هستند.

گروه خونی AB:

افرادی منطقی،حسابگر،امین و روراستند.سازمانده،مطیع و در عین حال نیروند هستند.این افراد به آسانی کسی را نمیبخشند،گاهی خشمگین میشوند و اغماض را دوست ندارند.

محافظه کارند و نمیشود آنها را به راحتی شناخت.این افراد برای مدیریت،قضاوت،نمایندگی،

کارگری و کارفرمایی هردو مناسبند.

حرف ساده:افتادن در گل و لای ننگ نیست،ننگ آن است که در همانجا بمانی.

یه حرف ساده ی دیگه:دیگران آزادند هر چه میخواهند بگویند،ولی ما ناچار نیستیم آنچه را میشنویم بپذیریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 8:27  توسط نازنین  | 

 چه زود میگذره.انگار همین دیروز بود.واقعا این چرخ گردون چه تند وتند میچرخه و ما احساس نمیکنیم.

همین 17 سال پیش بودا یادتونه؟ که ابرو مه و خورشید و فلک ودکتر و پرستارو بیمارستان و... همه دست به دست هم داده و لبخند روی لبهای پدر و مادرم و همه ی اطرافیان گذاشتن البته خودم هر کار کردم نتونستم حتی یه لبخند کوچولو هم بزنم تازه شم کلی گریه کردم بی خودی ،خودمم نمیدونم چرا ؟ شاید اون موقع هم دلم گرفته بوده یا گریه خوشحالی بوده که بعید میدونم یا شایدم ترسیده بودم از اون آدمهای سفید پوش یا شایدم گریه اعتراض بوده.

به هر حال از امشب ساعت 4 صبح درست روز چهارشنبه (تولدم هم چهارشنبه بوده) رفتم توی رده ی 18 ساله ها یعنی بزرگتر شدم ولی هیچوقت قصه ای رو که بابام همیشه برام تعریف میکرد از یادم نمیره(یکی بود یکی نبود یه مامان و بابا بودن که بچه نداشتن اینقدر رفتن پیش امام رضا و التماس کردن که یه روز دخترشونو همونجا پیدا کردن و آوردنش خونه)منو بگو تا مدتها فکر میکردم راستی راستی منو از اونجا پیدا کردن و همیشه میگفتم: من گم شده بودم بابام اینا پیدام کردن. Bubblegum Exec  

بگذریم.از 4_5 روز پیش هم که دوستان زحمت کشیدن و به صورت تلفنی ،اس ام اس وآف تولدم رو بهم تبریک گفتن که جا داره از همینجا از همشون تشکر کنم دستتون درد نکنه منو شرمنده کردین.از شانس بدم هم که توی این 17 سال چند سال توی ماه محرم بود چند سال هم که بوشهر نبودیم یه چند سالی هم توی ماه مبارک رمضان هست که امسال هم توی شبهای قدر و شهادت هست که نتونستم تولد بگیرم تولد که نه ،یه مهمونی دوستانه با دوستام داشته باشم.

یه حرف ساده:بی باور بی یاور است.

یه حرف ساده ی دیگه:اشتباه کردن کار بشری است و اعتراف کردن به آن فوق بشری است.

      

 







+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 23:23  توسط نازنین  |