دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو،که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی،که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست.
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند.....
سهراب سپهری
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یه حرف ساده:بیایید به جای لعنت کردن به تاریکی شمعی روشن کنیم.
یه حرف ساده ی دیگر:خوش به حال حافظ که همیشه اسمش را بعد از خدا میگویند.
+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1384ساعت 17:3  توسط نازنین
|
ــ بچه ها آنقدر زود تقلید می کنند تا بزرگ که شدند به آرامی تفکر کنند.
ــ بچه ها آنقدر از جلوه های طبیعت ستایش می کنند تا بزرگ که شدند بر نبوغ و خلاقیت خود تاکید ورزند.
ــ بچه ها آنقدر احساساتی و هیجان زده عمل می کنند تا بزرگ که شدند عاقل و دور اندیش رفتار کنند.
ــ بچه ها آنقدر شور انگیز و هوادار عصیانند تا بزرگ که شدند هر چه بیشتر از جامعه اثر پذیرند.
ــ بچه ها آنقدر از زبان متداول در میان مردم استفاده می کنند تا بزرگ که شدند شوون نگارش ادبی در کلامشان نفوذ کند.
ـ- بچه ها آنقدر به جنبه های شادیبخش زندگی توجه می کنند تا بزرگ که شدند واقعیت های غم انگیز و درد ناک را دیگر نتوانند نا دیده بگیرند.
و ما امروز آمیزه ای هستیم از بچگی و بزرگسالی...فکر میکنید به کجاها رسیده ایم؟کاش میشد در همان سنین کودکی ماند چون که کودکی زیباترین و درخشانترین دوره ی حیات انسان است از تولد تا مرگ.
یه حرف ساده:هر وقت خواستی در کار کسی شیطنت کنی اول خودت را به جای او بگذار.(ژول ورن)
یه حرف ساده ی دیگه:آنقدر فراموشکار شده که فراموشکاریش را هم فراموش میکند.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 23:45  توسط نازنین
|
شب خیلی خوبه،اگه آدمها شب رو نداشتن از غصه دق میکردن،آخه شب همه ی پلیدیهای روز رو توی خودش مخفی میکنه،شاید برای همینه که میگن یه رنگی خوبه چون شب هم به رنگه سیاهه.
هر چی آدم سعی می کنه این مفهوم رو از شب بگیره نمی تونه،چراغ می زنه،نور افکن نصب می کنه ولی باز هم سیاهی مطلق مال شبه...
یه حرف ساده:تعجبی که بین حیوانات وجود داره ،اینه که انسانها با این که انسانند ادای بعضی از اونها رو در میارند.
یه حرف دیگه:حقیقت داروی تلخی است که ثمرش شیرین است.(گاندی)
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 9:59  توسط نازنین
|
جل الخالق آدم یه چیزی میبینه و یه چیزی میشنوه شاخ که چه عرض کنم (اون که سهل است)دود از کله ی مبارکت بلند میشه.واقعا چیز عجیبیه این موجود دو پا یا به قول معروف انسان
.این موجود دو پا تا منافع خودش به خطر می افته همه چیز و همه کس رو زیر پا میذاره تا مبادا به خودش آسیبی برسه،عزیزترین چیزی که نزد هر کسی وجود داره خودش و آسایش خودشه . تمام دوست داشتنها و محبتها یادش میره .یادش میره که چه قولهایی داده ،وقتهایی که گرفتار بود چه تعریفهایی ازتو میکرد !!!که آره اگه تو نبودی من چی میکشیدم؟و اگه تو نبودی من میمردم و من به امید تو و حرفهای تو زنده هستم.خلاصه هندونه میذارن تو بغل طرف اونم چه هندونه ای این هوااااااا
اونوقت ببین خدا چی میکشه از دست ما!این همه نعمت به ما داده و فقط از ما توحید و مهربانی به همدیگه و درستکاری (چه کارهای سختی) خواسته و ما چه جوری سپاسگزار و قدر دان خدا هستیم؟؟؟؟!!!!.دیگه بیشتر از این چیزی نمیگم فقط میگم بدا به حال ما انسانهای آدم نما.
یه حرف ساده:زاهد آنکس بود که بد نکند***نه بگوید به خلق و خود نکند.
یه حرف ساده ی دیگه:به خاطر داشته باشیم که دیگران حق دارند با آنچه دلخواه ما هست همراه نباشند.
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 20:39  توسط نازنین
|
یک خانم خانه که دو تا بچه داشته باشه در سال در حدود ۱۴۰۰ بار غذا درست میکند.
۱۰۹۵۰ تا سیب زمینی پوست میکند.۱۲۰۰تا هویج رنده میکند.۵۰۰تا کلم و ۲۰۰تا کاهو می برد.
در حدود ۵۰۰۰تا گوجه فرنگی قاچ قاچ میکند.۵۵۰تا تخم مرغ نیمرو یا املت یا آب پز میکند.
۱۲۰۰تا پیاز پوست میکند.۱۵۰ قالب کره و ۱۴۰۰۰تکه نان سر سفره می آورد.
۱۷۰۰ فلاسک چای دم میکند.۲۰۰۰۰ تیکه ظرف میشوید.
عرض شود به حضور انور شما دوستان عزیز که ۱۰۰۰ بار رختخواب ها را مرتب یا جمع میکند.
۶۵۰ دفعه شیشه ی درب و پنجره تمیز میکند.۲۵۰ دفعه گردگیری .۳۷۰ دفعه جارو پارو میکند.
۳۰۰ جفت جوراب میشوید.۴۳۰۰ دفعه لباسها را اطو میکشد.
ودر آخر سر ۱۸۰۰ کیلومتر برای خرید یا برای گردش بردن بچه ها و برای انجام کارهای خانه پیاده روی میکند.حالا بازم بگید خانمها توی خونه بیکارند،تازه مامان خودم که ۳تا بچه داره اونم از نوع (شلوغ و ریخت و پاش) چی میکشه؟
و خدا به داد اون مادرهایی که تنظیم خانواده رو
رعایت نکردن برسه
یه حرف ساده: امید،درمانی است که شفا نمیدهد ولی کمک میکند تا درد را تحمل کنیم.
یه حرف ساده ی دیگه:آنچه جذاب است سهولت نیست،دشواری هم نیست،بلکه دشواری رسیدن به سهولت است.
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 20:51  توسط نازنین
|
سلامی به گرمی شهرمون که هنوز دلش نمیخواد خنک بشه ،ما هم هیچی بهش نمیگیم تا هر وقت دلش خواست تغییر کنه آخه میگن نباید چیزی رو به کسی تحمیل کرد(اینو داشته باشین)قابل توجه بزرگترها
.خوب بگذریم،ما هم میگذریم،با اجازتون ۲ روزی بعد از همه رفتیم تهرون ،ماجون دلش سوزید برامون گفت این بیچاره هیچ جا نرفته دست ما رو گرفت با خان داداشمون و دوست عزیزی راهی شدیم،هر چند همش در حال حرکت بودیم ولی خداییش خیلی خوش گذشت مخصوصا که فسقلی همراهمون نبود که غر بزنه و بگه اینو میخوام اونو میخوام ولی خیلی یادش میکردیم به هر بوتیک و مغازه ای میرسیدیم.به هر حال هم فال بودو هم تماشا .وقت برگشتن هم که طبق معمول پرواز تاخیر داشت،البته توی فرودگاه آدم حوصله اش سر نمیره ار بس متنوع تشریف دارن آدمها.الان هم که مدرسه ها باز شده و باید کلی درس بخونیم تا معدل بالا داشته باشیم و بتونیم به دانشگاه ،اونم از نوع آزادش راه پیدا کنیم(ملی که مال ما نیست)
.خوب تا دیداری دیگر
یه حرف ساده:در عصر آهن و دود،قلب را باید بر قفسه سینه دوخت.
یه حرف ساده ی دیگه:بدترین بدبختی این است که آدم نه قدرت بیان داشته باشد و نه طاقت خاموشی
+ نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 19:14  توسط نازنین
|