با ما بمان
بمان ای مهربانترین،که با دیدنت لبهایم به خنده باز میشود.وقتی نگاهت میکنم گذر زمان را در چهره ات به وضوح میبینم.دوستت دارم،چون دوستداشتنی ترین هستی و محبتت ستودنی.وقتی دستهای پر چروک و مهربانت را میبوسم و تو دست مرا روی صورتت میگذاری و به آهستگی میگویی:برام دعا کن،دلم پر از غصه میشه.میدونی که همیشه برات دعا میکنم و از خدا سلامتیت رو میخوام،پس بمان چون بودنت برام خیلی با ارزشه و به عشق دیدن توست که هر روز میام.میدونم همه ی پدر بزرگها نوه هاشون رو دوست دارن ولی دوست داشتن تو یه چیز دیگه هست ، برای هر کدوم از ما یه اسم گذاشتی و به من میگی مهربون در صورتی که خودت مهربونترینی.
یه حرف ساده:چقدر سخت است گذشتن بی آنکه حتی به عقب نگاهی بیندازی.
یه حرف ساده ی دیگه:کاش خیاط سرنوشت لباسی دگر به قد و بالای ما میدوخت.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 0:50  توسط نازنین
|